داستان «تکراری تلخ»

خرید بک لینک

"بسم الله الرحمن الرحیم"

رسیدم خونه، شامو ردیف کردم،  خواستم قبل اومدن همسر و فرزندم کمی استراحت کنم، گوشیم زنگ خورد
~  سلام علیکم
_ سلام،  خانم فاطمی؟ 
~ بفرمایید


_ میدونم خسته اید، من از مخاطبای امروزم،  یه موضوعی  خیلی برام مهم بود خواستم حتما بهتون بگم. 
~  شرمنده سرم درد میکنه،  صحبت تلفنی برام سخته،  مقدور هست تو ایتا ویس بدید، من یه کم دیگه گوش کنم؟
_ فردا هم اجرا دارید؟ 
~ نه
_ خواهشا قبل اجرای بعدی گوش کنید. 
~ چشم انشاءالله 
_ تشکر ،  پس من ایتا ویس میدم
~ در خدمتم
....
گوشی رو که قطع کردم صدای باز شدن درب حیاط اومد
~ سلام رضا  خوبی؟قبول باشه، خداااقوت

_ علیک سلام.... ممنووون

~کار بنایی به کجا رسید؟ 

_  زیر زمین تقریبا کارش تموم شده 

~ کف رو هم زدید؟

_ نه،  کارای اساسی انجام شد،  میخوام بادومی بریزم، بعد سرامیک کنیم

~ بریم ببینیم؟ 

_ الان؟ 

~ خب آره، دوست دارم ببینم

_ بریم

~محمد حسین مامان نمیای بریم زیر زمینو ببینیم؟ 
 
* من مداحیمو ننوشتم هنوز،  بعدا میبینم

هنوز سرم آروم نشده بود،  ولی میدونستم همین همراهی کوچیک با همسرم خستگی روزشو ازش میگیره،  مثل همراهی و حمایت مجاهدانه ی خودش برای فعالیت های فرهنگی من. 
...... 
داشتم ظرفهای شام رو میشستم که یاد اون تماس افتادم، کار آشپزخونه تمام شد، دمنوش و چایی نبات بعد از شام همسر و فرزندم رو گذاشتم رو میز عسلی و رفتم سراغ گوشی،  لابلای پیاما گشتم تا پیداش کردم..... 

سلام خانم فاطمی جان خسته نباشید...... 
من آدم عجولی نیستم ولی انقدر برام مهم بود زود مطلب رو بهتون برسونم...

" بسم الله الرحمن الرحیم "

#قسمت_دوم سی و ششمین اجرای تئاتر جابر...

ما را در سایت سی و ششمین اجرای تئاتر جابر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: جمعه 9 تير 1402 ساعت: 11:48

صفحه بندی